محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى

مقدمهء مصحح 87

آثار عجم ( فارسى )

از آتش كين اين حسودان * تا چرخ رسيده دود آهم گر دست رسد كنند پامال * بىجرم و گنه ، چو خاك را هم « 1 » فرصت از شاعرى خود شادمان نيست و لب به شكوه مىگشايد كه : خود بلند ار چه مقام شعر است * سكهء عشق به نام شعر است بادهء كذب به جام شعر است * شهوت‌انگيز كلام شعر است فرصت گاهى نيز خود را زندانى فارس مىخواند : ديار فارس چو سجن است و من در آن مسجون * ز جور خلق ، مسلسل به گردنم رسن است « 2 » و در جايى ديگر مىسرايد : فارس بحرى است كه طوفان بلا خيزد از او * خود نيم نوح كه تا چاره كنم طوفان را فارس يكسر شده نيران و من افتاده در آن * پور آذر كه نيم ، سرد كنم نيران را فارس چون كلبهء احزان و من خسته حزين * پير كنعان نيم ، آخر چه كنم اخوان را فارس بر من شده زندان و منش زندانى * نيستم يوسف تا رنج كشم زندان را فارس را درد همى زايد و من بىدرمان * نيم ايوب كه تا صبر كنم درمان را جوهرى نيست در اين شهر كه تا بشناسد * از در و لعل بدخشان شبه و مرجان را صيرفى نيست در اين ملك كه در آهن و سيم * فرق بگذارد و از اين بشناسد آن را

--> ( 1 ) . همانجا ، ص 347 . ( 2 ) . ديوان فرصت ، زرين قلم ، ص 291 .